كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

636

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

فَلَعَلَّكَ پس مگر تو باخِعٌ نَفْسَكَ كشنده مر نفس خود را عَلى آثارِهِمْ بعد از برگشتن ايشان از تو پس از انكار ايشان از تو يا پس از انكار ايشان ترا يعنى كار ايشان بر خود آسان گيرد غم بر دل بىغل خود منه إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا اگر ايمان نياورند بِهذَا الْحَدِيثِ به اين سخن يعنى قرآن و در پى كفر و عصيان ايشان خود را هلاك مساز أَسَفاً از روى اندوه يا جزع يا حسرت يا غضب إِنَّا جَعَلْنا به درستى كه ما گردانيديم ما عَلَى الْأَرْضِ آن چيزى را كه بر زمين است از معادن و نباتات و حيوانات زِينَةً لَها آرايش اهل زمين را محققان برآنند كه ما بمعنى من است مراد انبياء عليهم السلام يا علماء يا حفظه قرآن كه زينت زمين ايشان‌اند و جمعى گويند آرايش زمين برجال اللّه است از ان روى كه قيام عالم بوجود شريف ايشان باز بسته‌اند بيت روى زمين به طلعت ايشان منور است * چون آسمان به زهره و خورشيد و مشترى و گفته‌اند كه مراد از ما على الارض مشتهيات محرمات است كه حق تعالى فرمود كه ما آن را آرايش خلق ساخته‌ايم يعنى در چشم مردم آراسته‌ايم لِنَبْلُوَهُمْ تا بيازمائيم ايشان را يعنى معامله آزمايندگان كنيم تا ظاهر گردد كه أَيُّهُمْ كدام از ايشان أَحْسَنُ نيكوتر است عَمَلًا از جهت عمل يعنى كيست كه اين محرمات را ترك كند وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ و به درستى كه ما سازندگانيم ما عَلَيْها آن چيزى را كه بر روى زمين است از كوه و درخت و بناها صَعِيداً جُرُزاً زمين هامون بىگياه يعنى به آخر اين عمارتها را خراب خواهيم ساخت پس دل بر آن منهيد و به زينت ناپايدار وى فريفته مشويد مثنوى جهان از رنگ و بو سازد اسيرت * ولى نزديك ارباب بصيرت نه رنگ دلكشش را اعتباريست * نه بوى دل‌فريبش را مدارى است آورده‌اند كه چون يهود قريش را سه سؤال در آموختند كه از حضرت رسالت‌پناه عليه السلام بپرسيد با يكديگر مىگفتند كه قصه جوانان بس عجب است عجب از وى كه جواب آن تواند داد حق سبحانه آيت فرستاد أَمْ حَسِبْتَ نه چنانست كه مىگويند كه آيا مىپندارى تو أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ آنكه اصحاب كهف و رقيم كه سه صد و نه سال در خواب ماندند كانُوا بودند مِنْ آياتِنا عَجَباً از آيات قدرت ما چيز مىشكفت يعنى قصّه ايشان به نسبت آيات قدرت ما كه در آفرينش ارض و سما ظاهر است چندان عجيب و غريب نيست مراد از كهف غارى است جيرم نام واقع در كوه بتاخلوس از حوالى شهر افسوس كه دار الملك دقيانوس بوده و رقيم نام قريه ايشان است يا وادى كه كوه بتاخلوس آنجاست و گفته‌اند لوحى بود از رصاص يا حجرى كه اسماء اصحاب كهف در ان رقم كرده بودند و از در غار آويخته و حديثى مرفوع هست كه اصحاب رقيم سه تن بوده كه در كوهى از خوف باران پناه به غارى بردند و سنگى بر در غار فرود آمده پوشيده گشته و هر يك توسل به عمل خيرى كرده چون توفيه مزد اجير و مخالفت هوائى نفس و بر الوالدين از حق سبحانه نجات خواستند و آن سنگ از پيش غار دور شده خلاصى يافتند و در باب اصحاب الكهف اقوال مختلفه بسيار است درين ترجمه آنچه اشهر و اصح است مذكور مىگردد آورده‌اند كه دقيانوس در زمان تسخير ممالك روم به شهر افسوس رسيد و آنجا مذبحى براى بتان كه براى معبودان او بودند ساخته اهل شهر را تكليف پرستش ايشان كرد هر كه سخن او شنيد خلاص يافت و هر كه تمرّد نمود بقتل رسيد شش جوان نورسيده خداپرست از بزرگ‌زادگان شهر گوشه گرفته بدعا و نياز مشغول گشتند و از حق تعالى درخواست نمودند كه ايشان را از فتنه آن جبّار ايمن سازد القصه مهم ايشان بعرض دقيانوس رسيده و باحضار ايشان امر كرده تهديد بسيار نمود ايشان بر طريق توحيد رسوخ ورزيده مطلقا فرمان او قبول نكردند دقيانوس فرمود تا حلى و حلل كه در برداشتند از ايشان انتزاع كردند و گفت شما جوانانيد و خوردسال شما را دو سه روز مهلت دادم تا در كار خود تامل كنيد و ببينيد كه مصلحت شما در قبول قول من است يا در ردّ آن پس از ان شهر متوجه موضع ديگر شد و جوانان رفتن او را غنيمت دانسته با يك ديگر در باب مهم خود مشاورت نمودند و راى همه برقرار قرار يافت هر يك از خانه پدر قدرى مال به جهت زاد و نفقه برداشته روى به كوهى كه نزديك شهر بود آوردند در راه شبابى بديشان رسيد و بدين ايشان درآمد و در مرافقت موافقت نمود سگ شبان نيز بر عقب ايشان دويدن آغاز كرد چندان كه منع كردند ممتنع نشد و خداى او را به سخن آورد تا به زبان فصيح گفت از من مترسيد كه من دوستان خداى را دوست مىدارم شما در خواب رويد تا من شما را پاسبانى كنم اما چون نزديك كوه شدند شبان گفت . من درين كوه غارى مىدانم كه به دو پناه مىتوان گرفت باتفاق روى به غارى نهادند و حق سبحانه از رفتن ايشان بغار برين وجه خبر مىدهد .